کجا جویم نگاه مست تو نمی دانم
به ساحل گویم ای جانم
بروب این این گناه از روح و روانم
تو را مژده دهد این خیال من
به اهنگ صدای مهربانم
تو ای ساقی بیا در بزم ما راهبر شو
که لایق بر این مقامی تو
صدای اشنایی گوید مرا هر شب
ندانم از کجا اید ولی با عشق می اید
صدایی یا ندایی گرم و خاکیست
درونش پر از درس زندگیست
بعد از کاوش ها و سیر کردنها
تازه فهمیدم ندایی اسما نیست
از جوار ایزد کبریاییست
![]()
![]()
![]()
پارسا![]()
![]()
![]()
![]()
تیشه زن زندگی پر از خیال من........................................بگو در بزم ما اینک کجایی
ندانستم نبودت ازاره ی جان من است..............................بیا اینک بده بر ما ندایی
سیرت و صورت نزد تو یک................................................تو که پر از مهر و صفایی
عاشقانه تو را بنده شوم................................................تو که من را رب و خدایی
نجویم جز ره و ایین نیکت................................................چون ندارم از تو تاب جدایی
پیمان خالصانه شده تواب کویت........................................تو ببخش این بنده ی خطایی
(پارسا)
در رخ من در تن من در جان من....................................همه توصیف جمال و جلال تو
این همه اسرار و شگفتی تو......................................جمله رنگینند در تن من
(پیمان)
نکته:قالب این شعر جدید می باشد و توسط من کشف شده است. نام این قالب شکسته ی مزدوج می باشد
شعری از ناصر
امده ام به سوی تو ای گل خوش عذارمن
چهره گشاوخنده کن بر دل بی قرار من
نیست به جز نگاه تودیده گشای چشم دل
نیست به جز پگاه تو قبله نمای یار من
مرده ز هجر بوی تو باغ پر از صفای من
زنده کنش به عطر خود ای نفس بهار من
تر که شود لبان من از می ارغوان تو
بشکند این خمار دل جلوه کند نگارمن
ازخم ابروی کژت راست بگشت کارمن
گرچه شده گره گره پیچش روزگارمن
نور تو مشرقی شود جلوه گر نیاز دل
سوی تو دلبری کند چهچه چشمه سار من
تابش مهر روی تو در سحر دیار ما
مژده ی صبح صادقیست بر چمن کنارمن
ازکرم نگاه تو دلبر بردبار من
پر شده بیشه زار من زان نغمه ی هزار من
لاف زنم که چون تویی همدم یار من بود
یار منی تو هر زمان ای گل نوبهار من
شاد شوم که تخت تو زینت این سرابود
چون که شود پناه من ای شه باوقار من
جام حدیث شعر من پر شده از شراب تو
تا که شود خراب تو تا شکند خمار من
نام غمین و کام اودرطلب وفای توست
تا که شوی همای جان بر دل وبرقرارمن
ترانه ی اول:قصه ی عشق
قصه ی ما شروع می شه، از نی لبکی چوبی
از روزی که یه چوپان، هوس کردش بخونه
بی آبی زمین و دوری از بارون و
تا اونی که اون بالاس، غصه هاشو بدونه
گله گرسنه بود و چوپان با یه نغمه ای
می خواس که تا این غمو از تو سینش برونه
وقتی که چوپان نی می زد با غم نون و غم آب
نغمه ی نی اونو برد از خودش تا به رویا
طوری که اون یادش رفت، غم نون و غم آب
به یاد یار و دیار رفتش تا آرزوها
یادش اومد که این صدا، چقدر واسش آشناس
انگار که روی زخمای دل داغون چوپان
دست نوازشی بود واسه شفای زخماش
مسحور نغمه ی نی گله رو از یادش برد
نگفت شاید گرگ اومد و گله رو از سرش خورد
هی رفت و هی نواختش تا صدارو پیدا کنه
تا اون یار غریب و پیدا تو رویا کنه
از غم هجران می گفت صدای ساز محزون
از دل گم کرده ی یار تو این دنیای ویرون
از زهر هر فراق و از دستای بی برکت
از روزای گم کرده ی آفتاب توی غربت
بازم رفت و بازم رفت تا رسیدش به دریا
دریا که از قطره های، به هم رسیده مست بود
دریا که وصل بودش و درد فراق نمی شناخت
دریا که وسعت عشق تو آبیاش یه دست بود
با مهر خورشید گداخت، تا دریا هم بخار شد
ابر شد و بارون شد تا دشت خشک بهار شد
ترانه ی دوم: زن خیابونی
اسمم زن خیابونی شهرت من فاحشه
بازی سنگ و شیشه واسم تموم نمی شه
خونه ی من تو آغوش جغد سیاه تاریکی
سهم من از این روزگار فقط هستش آب باریکی
بستر من کنار یه خفاش مست و بی حیا
سر می کشه جون من و با جامی از ناز و ادا
آغوش اون مث شبی تو فصل سرد پاییزه
هر روز من تو این روزا همون شب غم انگیزه
رنگ می زنم بی رنگیمو با قوطی ی سرخابی
تا که بازم تازه کنم این چهره ی مردابی
مو رو پریشون می کنم می ریزمش رو دوشم
تا که با این تنگ لباس بیان توی آغوشم
تن می کنم یه توری از عریونی ی این روزگار
تا که هوس انگیز بشه سینه ی این بی قرار
سر می کشم یه جامی از مستی این زمستون
تا که شاید خنده کنم با این نگاه داغون
مشتریام همیشه تو کوچه ها منتظرن
تا که واسه خرابیشون منو به آغوش ببرن
می خوان که از عطر تنم به جسمشون بریزن
فکر می کنن برای من اونا خیلی عزیزن!
می خوان که از نیاز من به لقمه نون دنیا
یه پل بسازن واسه ی رسیدن به رویا
واسه یه لحظه خوش بودن زخم منو وا می کنن
هر قطره از حریممو قد یه دریا می کنن
واسه تموم حرمتی که می فروشم به نرخ نون
غرق می شم هر روز روز تو بستری از جوی خون
از فروغ چشم او اکنده ام دیگر چه خواهم
روی ماهش را که من بیننده ام دیگر چه خواهم
عاشقش هستم وهر دم عاشقی را می پرستم
حسن من اینست او را بنده ام دیگر چه خواهم
من دمادم می ستایم افریننده ی دل را
من که دل دادن به او را دیده ام دیگر چه خواهم
می ستایم خالقی را مملو از نور و کرامت
شاخه نوری کز حضورش چیده ام دیگر چه خواهم
من نمی خواهم هر انچه غیر ذات اقدس اوست
از وجود نور او تابنده ام دیگر چه خواهم
می نویسم زندگی را زندگی ای عاشقانه
از وجود ذات او من زنده ام دیگر چه خواهم
